گریه کن هرچه دلت خواست ولی پنهانی

ما همانیم ، همانی که خودت میدانی
دوهواییم دمی صاف و دمی بارانی
پیش بینی شدنِ حال من و تو سخت است
دوهواییم ... ولی بیشترش طوفانی
دل من اهل کجا بود که امروز شده است
با دل تنگِ قلم های تو هم استانی
آخرین مقصد تو شانه من بود !... نبود ... ؟
گریه کن هرچه دلت خواست ولی پنهانی
شاید این بار به شوقِ تو بتابد خورشید
رو یه این پنجره ی در شرفِ ویرانی
شهر مشرف به زمستان شده ی موهایم
چند سالیست که برفی شده و بورانی
باز باید بکشی عکس پریشان مرا
گوشه قابِ همان روسری ِ لبنانی
آب با خود همه دهکده را خواهد برد
اگر این رود زمانی بشود طغیانی ...
*****
فضای خانه پر از لاله های صحرایی ستجنون ِ لیلی ِ آواره ات تماشایی ست
به آتشم بکشان ! زنده است با آتش
دلی که معبد پروانه های بودایی ست
به زانوان تو موهای من گره خوردند
اتاق ، چون بلمی روی موج لالایی ست
نفس بکش ! نفست زندگی به من بخشید
عمیق تر... که نفس های تو مسیحایی ست
از آن غروب زمستانی و زمین ِ نجیب
بپرس خاطره هامان چقدر رویایی ست !
همان غروب که مبهوت دیدن ما بود
غروب نه ، که طلوعی در اوج زیبایی ست
نگاه تشنه ی من ساحلی پر از سنگ است
به روی هر مژه ام چند مرغ دریایی ست
چقدر پر زدن مرغ ها تماشایی ست !
حسنا محمدزاده
+ نوشته شده در ۱۳۹۲/۰۹/۱۴ ساعت 19 توسط محمود فرزين
|
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: