مکش به­ خون پر و بالم که من هرآن­چه پریدم
به غیر گوشهٔ بامت نشیمنی نگزیدم
هزار دانه فشاندند و رامشان نشدم مـن
هزار سنگ به بالم زدی و من نپریدم
ندیدم آن­که توانم به او گریختن از تو
که بود دام تو گسترده هر طرف که دویدم
نظارهٔ گل و گشت چمن به مرغ­ چمن خوش
که من به دام فتادم، چـو زآشیانه پریدم
سزد اگر نفروشم غم تو را به دو عالم
که نقد عمر ز کف دادم و غم تو خریدم
مرا به جرم چه کردی برون ز گلشن کویت؟
بری ز نخل تو خوردم؟ گلی ز شاخ تو چیدم؟
وطن به بیدگل اما کسی ندیده صباحی
به دست، دستهٔ گل، یا به فرق، سایهٔ بیدم

سلیمان صباحی بیدگلی