غزلهایی از:گلشن کردستانی
«گریه ی مستانه»
سر زد به فلک ناله ی مستانه ام امشب بیگانه ز خویشم من دیوانه ام امشب
ساغر که بجز خنده ندارد شده گریان مینا صفت از گریه مستانه ام امشب
ای ماه که وصل تو بود گنج مرادم آباد نکردی ز چه ویرانه ام امشب
چون لاله جدا از رخت ای ساقی سرمست از خون جگر پر شده پیمانه ام امشب
گر شهره ی شهرم، عجبی نیست که امروز افسون تو گشتم من و افسانه ام امشب
با آتش عشق تو زبس خوی گرفتم در خنده زجان بازی پروانه ام امشب
ای کاش سحر زودتر آید که چنان شمع در تاب و تب از دوری جانانه ام امشب
«گلشن» فلکم دشمن جان است که از مهر روشن نشد از ماه رخش خانه ام امشب
******************

«سرفرازیها»
ای دل سر در گریبان، سر فرازیهاچه شد سر زپا نشناختنها عشقبازیها چه شد
ای دلیل راه عشق این ناامیدیها چرا ای اسیر دست غم، آن سرفرازیها چه شد
ای چراغ عشق، ای دامن فروز افتاب آن فروغ جانفزا، آن دلنوازیها چه شد
روزگاری چشم مستی داشت سرگرمم به عشق ای نگاه آتشین دوست بازیها چه شد
نغمه ای در پرده میزد راه عشاق خراب آن نوای دلستان، آن نغمه سازیها چه شد
آتش افسون به جان میزد شرار اشتیاق دلفریبی ها کجا و جانگدازی ها چه شد
«گلشن» از ناز نگاهی، ساز حسرت میزنی زین سخن دم در کش، آخر بی نیازیها چه شد
***************
خزان عمر به سرسبزی ام امان ندهد رهی به شهر بهارم کسی نشان ندهد
چه گلشنم که گل آرزوی من نشکفت ره شکفتن این غنچه، باغبان ندهد
ستارهی گمشدهی روزگار خویشتنم فروغ جلوه به این اختر آسمان ندهد
****************
گنج صفا
ندارد بزم گردون، گرمي کاشانهي ما را
که دست غم برافروزد، چراغ خانهي ما را
به چشم يار ميبينم نشان از ختنهي گردون
ز دشمن در امان دارد خدا جانانهي ما را
صفاي ديگري يابي ز ابر نوبهار اي گل
که ميآرد به يادت، گريهي مستانهي ما را . . .
************
رنج هوش
فريبم داد نقش آرزو عمري، بر آب اما
به کامم گشت دور زندگي يک دم، به خواب اما
پس از عمري که ماندم تشنه کام وادي هستي
مرا شد چشم دل روشن، به ديدار سراب اما
جفاي آسمان پيوسته نوميدم نميدارد
بخوانم نغمهي اميد گاهي، در کتاب اما . . .
***********
قبله گاه
راز هستي، روشن از چشم سياهي شد مرا
بخت خواب آلوده بيدار از نگاهي شد مرا
گرچه در هفت آسمانم، اختري تابان نشد
ليک روشن بزم دل از مهرماهي شد مرا
چشم مستش گر به قهر و گه به مهرم بنگرد
گر نشد اين فتنه گاهي رام، گاهي شد مرا . . .
***********
قبله گاه
راز هستي، روشن از چشم سياهي شد مرا
بخت خواب آلوده بيدار از نگاهي شد مرا
گرچه در هفت آسمانم، اختري تابان نشد
ليک روشن بزم دل از مهرماهي شد مرا
چشم مستش گر به قهر و گه به مهرم بنگرد
گر نشد اين فتنه گاهي رام، گاهي شد مرا . . .
***********
جــــــــام را بوسه زنان توبه شکستم امشب
مژده ای باده کشان مژده که مستم امشب
کس نبیند به صفای می و مینا به جهــــــــــان
زان به جز ساغـــر می از همه رستم امشب
دست در گردن مینا فکنم تا به سحــــــــــــــر
بر نیاید به جز این کار ز دستــــــــــــم امشب
بست پیمان مــــــــــــــــرا اختر روشن با می
آسمان نشکند این عهــــــد که بستم امشب
ساز شد طالع ناساز،مـــــــرا چون من و عقل
عهــــــــد هر چند که بستیم شکستم امشب
آشنایی به خـــــــــــــرد کار من شیفته نیست
رشته الفت بیگــــــــــــــــانه گسستم امشب
روشن از پرتو مــــــی شد دل گلشن که چنین
شمع سان تا سحــــــر از پا ننشستم امشب
گلشن کردستانی
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: