حمید مصدق(1)
حمید مُصَدِّق (زادهٔ ۹ بهمن ۱۳۱۸ شهرضا - درگذشتهٔ ۷ آذر ۱۳۷۷ تهران)

تو به من خندیدی
و نمی دانستیمن به چه دلهره از باغچه همسایه
سیب را دزدیدم
باغبان از پی من تند دوید
سیب را دست تو دید
غضب آلوده به من کرد نگاه
سیب دندان زده از دست تو افتاد به خاک
و تو رفتی و هنوز
سالهاست که در گوش من آرام آرام
خش خش گام تو تکرار کنان
می دهد آزارم
و من اندیشه کنان
غرق این پندارم
-که چراخانه کوچک ما سیب نداشت
*****************************
در تـــــو
هــــزار مزرعـــه خشـــخاش تازه است.آدم
به چشم های تو معتاد می شود...
******************************************
در شبان غم تنهایی خویش
عابد چشم سخنگوی تواممن در این تاریکی
من در این تیره شب جانفرسا
زائر ظلمت گیسوی توام.
گیسوان تو پریشانتر از اندیشه منگیسوان تو شب بی پایان
جنگل عطرآلود
من هنوز از اثر عطر نفس های تو سرشار سرور ،
گیسوان تو در اندیشه منگرم رقصی موزون .
کاشکی پنجه مندر شب گیسوی پرپیچ تو راهی می جست.
چشم من ، چشمه زاینده اشک ،گونه ام بستر رود .
کاشکی همچو حبابی بر آب ،در نگاه تو رها می شدم از بود و نبود .
**********************************
دشت ها آلوده ست
در لجنزار، گل لاله نخواهد روئيد
در هواي عفن، آواز پرستو به چه كارت آيد ؟
فكر نان بايد كرد
و هوايي كه در آن
نفسي تازه كنيم
گل گندم خوب است
گل خوبي زيباست
اي دريغا كه همه، مزرعه ی دلها را
علف ِ كين، پوشانده ست
هيچكس فكر نكرد
كه در آبادي ويران شده ديگر نان نيست
و همه مردم ِ شهر
بانگ برداشته اند
كه چرا سيمان نيست
و كسي فكر نكرد
كه چرا ايمان نيست
و زماني شده است
كه به غير از انسان
هيچ چيز ارزان نيست .
« تابستان 57»
***************************
تو ناز مثل قناري
تو پاك مثل پرستو
تو مثل بَدبَده خوبي
براي من تو هميشه،
- هميشه محبوبي
تو مثل خورشيدي
كه شرق شب زده را
- غرق نور خواهي كرد
تو مثل معجزه
- در وقت ياس و نوميدي -
ظهور خواهي كرد
پناهسايه ی آسايشي
پناهم ده
درونِ خلوتِ امن و اميد راهم ده
*************************************
ارزش انسان:
دشتها آلودست
در لجنزار گل لاله نخواهد رویید
در هوای عفن آواز پرستو به چه کارت آید ؟
فکر نان باید کرد
و هوایی که در آن
نفسی تازه کنیم
گل گندم خوب است
گل خوبی زیباست
ای دریغا که همه مزرعه دلها را
علف هرزه کین پوشاندست
هیچکس فکر نکرد
که در آبادی ویران شده دیگر نان نیست
و همه مردم شهر
بانگ برداشته اند
که چرا سیمان نیست
وکسی فکر نکرد
که چرا ایمان نیست
وزمانی شده است
که به غیر از انسان
هیچ چیز ارزان نیست .
== <حمید مصد ق> ==
نظرات شما فانوس را روشن تر خواهدکرد: