دكتر سيد حسن حسيني ، در اول فروردين ماه 1335 در تهران متولد شد. در نهم فروردين ماه 1383 ، بر اثر سكته قلبي ، روي در نقاب خاك كشيد .

آن چه از هجران تو بر جان ناشادم رسيد
از گناه اولين بر حضرت آدم رسيد
گوشهگيري كردم از آوازهاي رنگرنگ
زخمهها بر ساز دل از دست بيدادم رسيد
قصه شيرين عشقم رفت از خاطر ولي
كوهي از اندوه و ناكامي به فرهادم رسيد
مثل شمعي محتضر آماج تاريكي شدم
تير آخر بر جگر از چلة بادم رسيد
شب خرابم كرد اما چشمهاي روشنت
بارديگر هم به داد ظلمتآبادم رسيد
سرخوشم با اين همه زيرا كه ميراث جنون
نسل اندر نسل از آباء و اجدادم رسيدم
هيچ كس داد من از فرياد جانفرسا نداد
عاقبت خاموشي مطلق به فريادم رسيد

****


«خداوندا! چرا در بستر جهل

به روحم فرصت لالا ندادی؟!

به غیر از پوشش عریانی محض

به این یک لاقبا شولا ندادی

به دل -سوداگر خوش‌باور عشق-

به غیر از درد و غم کالا ندادی

از اول مرحمت کردی غم عشق

به من این تحفه را حالا ندادی

روان کردی به کامم باده ی «لا»‌

ولیکن نشئه‌ی «الّا» ندادی!

*

به جز مولا به ما یک لاقبایان

رفیقی واقعاً اعلا ندادی

از این پایین تو را صد بار خواندیم

جوابی هیچ از آن بالا ندادی!»

****

مثنوي عاشقان
 
 
بيا عاشقي را رعايت كنيم
ز ياران عاشق حكايت كنيم
از آن ها كه خونين سفر كرده اند
سفر بر مدار خطر كرده اند
از آن ها كه خورشيد فريادشان
دميد از گلوي سحر زادشان
غبار تغافل ز جانها زدود
هشيواري عشقبازان فزود
عزاي كهنسال را عيد كرد
شب تيره را غرق خورشيد كرد
حكايت كنيم از تباري شگفت
كه كوبيد درهم، حصاري شگفت
از آن ها كه پيمانه «لا» زدند
دل عاشقي را به دريا زدند
ببين خانقاه شهيدان عشق
صف عارفان غزلخوان عشق
چه جانانه چرخ جنون مي زنند
دف عشق با دست خون مي زنند
سر عارفان سرفشان ديدشان
كه از خون دل خرقه بخشيدشان
به رقصي كه بي پا و سر مي كنند
چنين نغمه عشق سر مي كنند:
«هلا منكر جان و جانان ما
بزن زخم انكار بر جان ما
اگر دشنه آذين كني گرده مان
نبيني تو هرگز دل آزرده مان
بزن زخم، اين مرهم عاشق است
كه بي زخم مردن غم عاشق است
بيار آتش كينه نمرود وار
خليليم! ما را به آتش سپار
كه پروانه برد با دو بال حريق»
در اين عرصه با يار بودن خوش است
به رسم شهيدان سرودن خوش است
بيا در خدا خويش را گم كنيم
به رسم شهيدان تكلم كنيم
مگو سوخت جان من از فرط عشق
خموشي است هان! اولين شرط عشق
بيا اولين شرط را تن دهيم
بيا تن به از خود گذشتن دهيم
ببين لاله هايي كه در باغ ماست
خموشند و فريادشان تا خداست
چو فرياد با حلق جان مي كشند
تن از خاك تا لامكان مي كشند
سزد عاشقان را در اين روزگار
سكوتي از اين گونه فريادوار
بيا با گل لاله بيعت كنيم
كه آلاله ها را حمايت كنيم
حمايت ز گل ها گل افشاندن است
همآواز با باغبان خواندن است
  ****


یک شب ستاره‌ای خُرد
فریاد زد که ای ماه
تا چند خودنمایی؟!
آن‌گاه ماه ِ غمگین
آهی کشید و با دست
خورشید را نشان داد!

یک شب ستاره‌ای خُرد
از فرط خستگی مُرد!

****

من آن معنی رو به ویرانی ام
که در خانه ی لفظ، زندانی ام

دلم غنچه وار از غریبی گرفت
نسیمی نیامد به مهمانی ام

ندارم سر سجده بر بادها
بلند است اقبال پیشانی ام

بگو صورت سنگی روزگار
فریبد به لبخند سیمانی ام

از این پس عبور از دلم ساده نیست
که معمار پل های ویرانی ام

خدا را به طبل خدا کم زنید
فزون می شود شور شیطانی ام!

غرور شما، ساقه ام را شکست
بترسید از گرده افشانیم

***

ز بس فتنه از پيش و پس مي رسد          به سختي مجـــال نفـس ميرسد
گــل از بــاغ دامـن كشان مي رود            كه از بام و در خار و خس ميرسد
صـــف آرايي لشـكــر عـــاشـــقي             به فرمـــاندهان هــــوس ميرسد
و ميــراث پـــرواز و اوج عقـــــاب                 به بــال عليـــل مگـــس ميرسد
به فــريـــاد مستـــان دلخسته نيـز            عســس جاي فريــادرس ميرسد
اگر چند قـحـط گــل است و نسيم          به لــب گرچه مشكل نفس ميرسد٬

فــراوانـي است و فــراواني است            به هر مــرغ چندين قفس ميرسد !! ..

سید حسن حسینی