دریچه ای به ادبیات در بیدگل
محسن صباحی بیدگلی هستم.دراولین روز مهر ماه 1349 در ********* بیشتر اشعار او را غزل تشکیل میدهند ولی او در قالب های دیگر نیز اشعار دلنشینی دارد.نوشته های او با موضوعات اجتماعی ،فرهنگی جامعه پیوند دارد وگنجینه غنی واژگان فکری او در این راه به او مددبسیار می رساند.او همچنین با مباحث و نظریات نوین و کهن شعر وادب آشنایی کامل دارد. چند غزل از محسن صباحی: **** وقتی غرور بر ســـــــــر ما داد می کشد نقاش ذهـــــــن زوزه ای از باد می کشد اینجا کلوخ سستی و نسیان بدست ماست آنجا کلاغ حادثه فــــــــــــریاد می کشد مشعل بدست غار تحجر عجیب نیست خورشید می نویسد وشمشاد میکشد گوش شعور وجیفه ی سنگین جیفه ها آخر چـــــــــــرا گلوی هنر داد می کشد اندیشه پیش وهم ورق خورده است ؛ حیف جوری که او به خاطر استاد می کشد این کوره ره ؛ مسافر خونپای چشم را روزی به ســـوی یک ده آباد می کشد؟ سال ۱۳۷۲ **** استکانهای از صبح خالی غلغل خاطرات زغالی دستمال نگاهی فراهم خشک وخالی بیات و خیالی خط خطی های مشق شبم را جاده خط می زند خوب عالی راستی پسته دیشب گران شد طفلکی جیب از خنده خالی لا ابالی ترین بهمن و دی عید دیدی بدین ایده آلی خسته و مست یک خشت خوابم خسته ام خسته از هرز نالی یک نفر کو که گوید در این شهر آخر ای ابله لا ابالی آرزوی گل و عید و باران در دیاری بدین خشکسالی اسفند۷۸ *** با یک فلاخن کینه می اندازمت سنگ اندازه می گیرم نگاهم را چه کوتاه تا پشت این آیینه می اندازمت سنگ پیرا و پار خو یش را در مینوردم و ز عادت پار ینه می اندازمت سنگ یک رخوت تاریک می سوزد نفس را از تنگنای سینه می اندازمت سنگ در داربست دخمه ام می خوانمت کوه از درِه ای دیر ینه می اندازمت سنگ یا مثل یک بوز ینه از خود می هراسم یا مثل یک بوز ینه می اندازمت سنگ * آه ازجیغ کودک تاثیر از نفسهای سوتک تاثیر مانده بر زیر پای شیطانها آبروی عروسک تاثیر کاشکی کوچه را نمی پژمرد کوچ مرغان کوچک تاثیر تار و مار است و انحصار است این بر خذر شو گروهک تاثیر پیش پای شعور پرپر شد پر پرواز پوپک تاثیر گوش مام هنر چه سنگین است آه برای خواندن نوشته های این شاعر به http://msabahi.wordpress.com/ (بغض گلوبندک) و برای خواندن اشعار به اینجا مراجعه کنید. ۱): زندگی میکنم در این روزهای تکراری و اسیر شبهای نا امیدی ام چه کسی میگوید: من زادۀ سال های خورشیدی ام؟ ۲): <<خبر آمده است: می خواهند درهای قفس را بگشایند>> فصل شکار است و آسمان خالی از پرنده... ۳): چوپانی که دروغ گفت قصّه ای بیش نیست امّا حقیقت دارند دروغگویانی که چوپان شده اند این روزها گرگها را نیازی به لباس میش نیست. محمود فرزین ـ فروردین و اردیبهشت ۸۸ پدر در سفــر مانده بود پسر بی خبر مانده بود سر سفرۀ خالی لحظه ها نگاه سکوتش به در مانده بود به همراه خورشید تا عمق شب پدر رفته بود و پسر مانده بود لب حوض تنهایــی غصه ها به مادر فقط چشم تر مانده بود پدر رفته بود و پسر را هنوز سراغی به لب از پدر مانده بود ***** شبی بیا مرا ببر به کوچه های آرزو کنار شب کنار می،کنــار خندۀ سبــو به شهر پر صفای دل مــرا ببر که ساقیا دلم عجب گرفته است ز سجده های بی وضو محمد حسن منعمی تا دل به یاد چشم تو بی تاب می شود مست از شراب ساغر مهتاب می شود باشد خیــــــــال روی تو و آه شعله خیــــز چیزی که سهم این دل بی تاب می شود ابروی توست در نظــــــــــــر این دل خراب دائـــــــم اگر به جانب محراب می شود آنجـــــــا که عشق خیمه زند در وجود ما تصـــــــویر یار زینت هـــــر قاب می شود «بیدل » به یاد چشم تو بیدار مانده است جانا چگونه چشم تو در خواب می شود؟ ******* در نمازم حضـــــور باید و نیست جلوه هایی زنور باید و نیست جان به لب آمد از شب هجران دل عاشق صبور باید و نیست از گذرگاه شور و شوق و نشاط خستگان را عبور باید و نیست منزل اوّلیـــــم ،این پــــــــــرواز تا کران های دور باید و نیست ساغر عاشقان «بیـــــــدل» را باده ای از سرور باید و نیست *********** نوبهار آمد و گردید زمـــــــــــان گل سرخ پرده برداشت کنـــــون پردگیان گل سرخ باز از مشرق امّیــــــــد چو خورشید دمید همره صبح صفـــــــا،بخت جوان گل سرخ عشق را ساز و نــوا از نفس باد صباست پرده در پرده بود راز نهـــــــــــان گل سرخ مهــــــــــــر را آینه بنـــدان دل خویش کند پانهد هر که سحــــرگه به جهان گل سرخ «بیدل» این فرصت اندک به غنیمت در یاب آید آن روز که جوییــــــــد نشــان گل سرخ شعری از:مهندس مسعود فرزانگان دوباره حسّ خوب خواب روی پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های بی شمار،نشسته روی روی دامن بلند آسمان دوباره شوق دیدن تمام عکس های بچّگی،مرور خاطرات خوش یاد دیدن کبوتران جَلد،مرغ های خانگی،شنیدن صدای شانه روی پود اتل متل و قصه های عم قزی دوباره بوی قهوه و گلاب بوی نذری و صدای روضه های اقدسی دوباره بوی نقل روی خوانچه های نیمه ای یاد حوض آب و باغ و باد و زنجره لای تک درخت بید شوق آب تنی درون حوض آب ظهر کاشیهای لب پریده ماهی های جوب یاد قلقله،بلون،تُنگی،کوزه های نو،جوال خشکبار و خمره های گز دوباره ترمه،گواردین،پیچازی،مخمل و زری دوباره رچ ،بوم ،حاشیه قالی گُلی و تیر مه ای کلون و چفت شیشه های رنگی اتاق هشت دری ارسی و رف چراغدان بادگیر و خلوته پلّه های بی شمار جوب(جوب آب خورده از مبارکه) دوباره قاضی و دولاب،گُنبیه و دست زیر شوید و باقلا،کالک و انار و بوی دست یار دوباره تنگ های سبز،شویدیهای روس،گلابدان چین،سماور و اتوذغالی و گرامافون دوباره بوق ساعت سه ،گرمابه شرف دوباره توتون و چپق و پیرمردهای خستۀ تکیده پشت چینۀ دکان مسگری دوباره جنگ بی بقای «سلمقان» و «درب ریگ» یاد رنج های مردم از زمان نایبی یاد دست های با سخاوت زمانۀ وبا دوباره یاد نیمکت شکستۀ کلاسهای درس و بچّه های موپریش بد لباس یاد خوب کاغذ هوایی نرفته تا بلند اوج دوباره هدیه های چای کیمیا دوباره شوق یک بغل ترانه روی کاگِلای پشت بام خانۀ پدر بزرگ شمردن ستاره های آسمان باز آسمان پر ستارۀ کویر لحظه ای نگاهش را به آسمان دوخت.کرکس ها بر پهنۀ آبی رنگ آن با چشمان خود حر یصانه زمین را می کاویدند.وحشت بر وجودش سایه انداخت. هراس ازآینده ای تاریک و نامعلوم روحش را می آزرد. بار دیگر نگاهی به انتهای جاده ی خاکی انداخت. با خشمی فروخورده زیر لب گفت:«نه،نه،نمی ذارم،نمی ذارم،مگه اینکه از روی نعش من رد بشه!» ساعتها بود که به انتظار غریبه ایستاده بود. غریبه ای که به تازگی پایش به دیگر آبادیهای اطراف باز شده ،دوستان و همنوعانش را به روز سیاه نشانده بود.و امروز قدم به آبادی او می گذاشت .سرش را به پشت چرخاند.مردم برای پیشباز از غریبه با اسپند و قربانی در مدخل آبادی گردآمده بودند. غمی جانکاه اعماق درونش را چون خوره می جوید. آیا با ورود غریبه دوران طلایی اش به پایان خواهد رسید؟دیگر دست محبت آمیزی چون گذشته او را نوازش نخواهد کرد؟آیا با حضور این تازه وارد سرنوشتی جز سرگردانی،تنهایی و گرسنگی در انتظارش خواهد بود؟ پاسخی برای پرسشهایش نمی یافت و این بیشتر آتش خشم و عصیان را در وجودش شعله ور می ساخت. - « نه،شده تا پای جونم با هاش می جنگم،تسلیم نمی شم،باهاش می جنگم.» ناگهان از انتهای جاده؛غریبه بسان عروسی طناز و پر هیاهو نمایان شد.خرامان خرامان،سرشار از غرور دل جاده ی خاکی را می شکافت و به پیش می آمد. صدای هلهله و شادی مردم در فضای آبادی طنین انداخت. دندانهایش را از خشم بر هم فشرد،چشمانش کاسه ی خون شد. رگهای گردنش متورم گشت. خون انتقام در رگهایش جوشید. تمام نیرویش را در بازوانش جمع کرد . نعره زنان و رجز خوان برای نبردی تن به تن با غریبه به جاده خزید.هیچ چیز جلودارش نبود. با تمام قوا،عرق ریزان به پیش می رفت و دشمنش را به نبردی نابرابر می طلبید. غریبه شتابان و بی محابا به سوی او نزدیک و نزدیک تر می شد.سرانجام با تمام توان خودش را به سینۀ آهنین غریبه کوبید.در میان گرد و غبار برخاسته از این جدال نابرابر،ناگهان فریادی دلخراش در فضا پیچید.هیچ چیز دیده نمی شد،همه جا را سکوتی مرگبار فرا گرفته بود.وقتی غبار فرونشست،در میان جاده نقش بر زمین شده بود.تمام استخوانهایش خرد شده بود.رگه ای خون از گوشۀ لبهایش جاری شده بود.به سختی آخرین نفس هایش را می کشید.نگاهی حسرت بار به مردمی که تماشاگر مرگش بودند،انداخت.اشک در چشمانش خشکید.احساس کرد که نیرویی او را روی زمین کشیده و با خود هرلحظه از آبادی دورتر و دورترش میکند. غریبه بود که او را با خود می برد.برای آخرین بار چشمان بی رمقش را به آسمان دوخت.کرکس های گرسنه از اینکه می دیدند روی زمین وانتی سفید رنگ،الاغ نیمه جانِ بخت برگشته را با خود به قربانگاه می آورد ،از شادی در پوست خود نمی گنجیدند. نویسنده:حمیدرضا مقدم ستوده از روزی که سر از تخم در آوردم تا روزی که حسابی قد کشیدم،یادمه میون میله های قفس تنها و بی کس،بالا و پایین پریدم و با هزار دلتنگی و اندوه در رویای پرواز به آسمون آبی ،دل سپردم به صدای پرنده های آزاد بیرون. شاید اگر «ملوس»اون گربه ی زیبا و مهربون نبود صدبار از غصه و تنهایی مرده بودم. ملوس،همدم همیشگی و یار غمخوارم،هر روز دل را به دریا می زد و دور از چشم صاحبم می اومد تو اتاق و می نشست کنارم.صورت ناز و تن پشمالوشو می مالید به میله ها و با اون چشم قشنگ میشی برام اشک می ریخت. از هر دری واسه م می گفت، از قصه های هزار و یک شب ، از پرنده های آزاد آسمون،از دنیای زیبا و رنگارنگ بیرون و ...... تا اینکه یه روز با شادی تموم اومد سراغم و گفت:«یه قصه ی تازه شنیدم،کلید آزادی تو ،تو همین قصه ست.قصه طوطی و بازرگان.» خودمو زدم به مردن،صاحبم آهی کشید و منو از پنجره انداخت تو حیاط. تا رفتم به خودم بجنبم با تنی له شده افتادم توی یه دهلیز تاریک و تنگ! به خودم گفتم:«قناری احمق،قفس بهتر از شکم ملوس نبود؟» نویسنده:حمیدرضا مقدم ستوده شعری از حیدر علی عنایتی بیدگلی: بیا ای یــــــــــــــار بیا ای یـــــــــــــار بیا دوباره حکایت کن قصۀ قدیمی دوست داشتن را بیا دوباره حکایت کن از عطر سالهــای دور بیا از طعم باران بگــو در دشتهای خشک بگو از جغرافیای دل که چقدر سرسبز بود در تاریخ تشنۀ این ولایت حکایت کن از آوازهای شبـــانه در کرت های آفتاب سوخته حکایت کن از نسیم کویر در بستر رمل های تبدار حکایت کن از هوای اردیبهشت بر فراز برج حمتاباد! بگو از درای اشتران در سحرگاه لطیف خرداد بگو از هندوانۀ سمبک از کالکِ چاله از صدای بامداد بیا ای یـــــار بیا ای یـــــار بیا حکایت کن از کوچه های غبارآلود از سایه سار دیوارهای بلند از چاشتگاه خلوت تابستان از خاکی که هنوز بوی صبح می داد در حوالی ظهـــر حکایت کن از قاصدیِ نخود سیاه از ترس ها ،از لرز ها از عصمت کلام بر لب های کال «در دهلیزخانه هایی که بوی تاریخ داشت» **** حکایت کن از طلوع صبح بر پشت بام همسایه از نور باران ظهر از گرگ و میش دم شوم! از گرد و غبار کوچه های مدرسه از هم آغوشی بی پروای باد بگو با بادگیرهای بلند در متن وسیع آسمان حکایت کن از پشکم و مهتابی از اتاق گوشواره از پنجدری وز بام کاهگلی بگو«چه بوی تلخی داشت ریسمان شو کرده» بگو از چرخ ،از بُنچار؟،از دوک،ازچرخمال بگو از دستهای پر چروک بیا ای یار بیا از پلّه های نجیب و خسته بگو از سردابه های خنک خواهش و وهم از گیسوان تابدار از پیراهن های گلدار چیت که در انتظار فردا بود بگو از بیدی،از سورمه،از آبی،از سیر،از روشن بگو از حاشیه،از کناره،ازبوم حکایت کن ای یار حکایت کن ازغنا در سفره های فقر از دماغ های چاق در سلامت برخورد از نجابت چشم در دود اسپند از من بپرس«یادم هست؟ معنی پاتنی را......» بگو که حَسون چه شکلی بود؟ ورونه به چه کار می آمد؟ بگو«بازی تاویزی چند مرد می خواست؟ چفته و گو با صبح جمعه چه ارتباطی داشت؟ از سخاوت آ ب انبار بگو در قحط سال شبنم از طراوت تُنگی از صدای غلغله.... **** یادت هست؟ دیوار هر خانه چه حریم با حرمتی بود؟ .....و طپش های نارس قلب چه زود به بار می نشست؟ ***** بگو از اذان دم صبح بگو از نماز سر ظهـــر در مسجدی که بوی خدا می داد کهنه گلیم خاک خورده اش حکایت کن از اواخر اسفند حکایت کن از «ککُج و ململوسی» بگو از گیوه های آجیده از پارچۀ قرامنگوله سکّۀ دهشاهی یادت نرود که چه برقی داشت بگو ای یار بگو که قصه ناتمام است بگو که حکایت باقی است امشب هم مثل شبهای سالهای گذشته از بچه مدرسه ای های دم امتحانات آخر سال گرفته تا بابای ریش سفید حسینیه را می بینی که برای روضه ؛نردبانها را جابجا می کنند. گاهی ر یسه های لامپ بهم گره میخوره.سیم ها قاطی میشه ؛ اما برقی محل هست. او چند پرژکتور پرنور پونصد؛هزار؛بعضی وقتام بیشتر چاشنی لامپ های کم نور میکنه. دست یکی که داره طنابو با چاقو پاره میکنه بریده میشه. صدای یه زن به پسر همسایه که داره از یالابر بالا میره بلند میشه: «نا مسلمون چرا داری خونه مردم را دید می زنی؟» یه چای داغ با لباس های رنگ و رو رفته زیر نور هایی که گمان نمی کنی الآن شبه می چسبه . حالا همه چیز آماده س.می بینی که روضه خون میاد؛در جای خودش می نشینه. نگاهی به مردم سرا پا گوش پای منبر می کنه و میگه:"چراغها را خاموش کنید. فصلنامۀ ادبی «ثر یّا» به کوشش امیر عباس مهندس منتشر شد. در این فصلنامه( که نامش را از یک نشریۀ قدیمی کاشان در چندین دهه پیش گرفته است) مطلبی از حیدر علی عنایتی با نام«اسطورۀ تهران» و داستانی کوتاه از ابوالفضل مقری با نام «رهایی» نیز به چشم می خورد. داساتن رهایی نوشتۀ داستان نویس خوب شهرمان،ابوالفضل مقری را بخوانید: ***رهایی داستانی کوتاه از:ابوالفضل مقری بیدگلی*** مرا سپرده اید به شب به حجم پــر ملالها به وادیِ غریب گنگ به ازدحـــــــــام لالها در این کویر وهم و شک، یقین سبز شاخه نیست به دشت مبهم خیــــال،فقط هجوم کالها مرا اگر نمـی برید به اوج آبــــــــــی غزل رهاچـــــــــرا نمی کنید ز بند قیل و قالها پر از ترانه می شود حریم شعر و شاعری اگر عروض پر کشـــــــــد ز بام این زلالها مجید شاهیان- از مجموعۀ یک بیابان باران(غزل معاصر آران و بیدگل) كمي توي رختخوابم جابجاميشوم بااينكه هوا زياد گرم نيست اماخوابم نمي برد،دستانم را زير سرم در هم قفل مي كنم وازسقف پشه بندم به اسمان بالاي سرم چشم مي د وزم ، يك ستاره ، دو ستاره ، سه ستاره ، و ...؛ شروع مي كنم به شمردن ستاره ها، شنيده ام بعضي هاوقتي خوابشان نميبرد يا گوسفندها راميشمرند يا ستاره هارا، چهار ستاره ، پنج ستاره ، اينهمه ستاره توي اسمان،جايي خوانده بودم بعضي اعتقاد دارند كه هر انساني يك ستاره داردومرگ ستاره ومرگ شخص مزبور توأمان رخ ميدهد ، شش ستاره ، هفت ستاره ، باخودم گفتم : « خوبه منم يه ستاره براي خودم انتخاب كنم اگه قرار باشه توي اين دنياي به اين بزرگي هر كي يه ستاره داشته باشه چرامن نداشته باشم.» هشت ستاره ، نه ستاره ، « بايد اوني را كه از همه پرنور تر و قشنگتره انتخاب كنم » بلند ميشوم ودر جايم مينشينم ودر اسمان دنبال ستاره مناسب مي گردم : « اها، درسته ، خودشه ، همون كه نزد يك ماهه ، خيلي پر نور وقشنگه ، از امشب اون ميشه ستاره من » نفس عميقي ميكشم و دوباره مي خوابم ، ده ستاره ، يازده ستاره ، « اما ،اما اگه يكي ديگه اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده باشه چي ،همين يه ستاره پرنور نزديك ماهه و احتمال اينكه كسان ديگري هم ان رابراي خودشون انتخاب كرده باشند خيلي زياده ، شايد يه شب يه مزرعه دار افريقايي در حاليكه از مزرعه به خونه برميگشته اون ستاره را براي خودش انتخاب كرده ، يا يك دخترجوان رمانتيك ورؤيايي در فرانسه ، يا شايدم يه سربازدرحاليكه اسلحه اش در بغل گرفته وتوي سنگر دراز كشيده ، » دوازده ستاره ، سيزده ستاره، اما خيلي جالبه يعني اگه اينطورباشه سرنوشت من ممكنه با اون مزرعه دارافريقايي گره خورده باشه يا با اون دختر جوان فرانسوي شايد هم بااون سربازي كه الان يه جاي دنيا توي سنگرش دراز كشيده و به اسمان نگاه ميكنه اما من دوست ندارم در سرنوشتم انسان ديگري هم شريك باشه ، بايد از خير اين ستاره بگذرم، بايد ستاره اي را انتخاب كنم كه خيلي پرت باشه ونور زيادي هم نداشته باشه، با چشمانم ميگردم دنبال ستاره اي كه ميخوام، چهارده ستاره، پانزده ستاره، اما اگه همه همين فكرمن رابكنند چي؟ اگه همه بخوا ن بگردند دنبال يك ستاره پرت كم نور، يا اگه پنجاه، شصت سال پيش اين ستاره كم نور، پر نور بوده و جوانهايي اون را براي خودشون انتخاب كرده باشند چي؟ حتما الان يه پيرزن يه جاي دنيا در حاليكه يه استكان چاي يا قهوه دستش است وتوي بالكن خونه َش نشسته داره به يكي از اين ستاره ها نگاه ميكنه كه داره مثل خودش روز بروز كم نورتر وكم نورتر ميشه، يا اون پيرمردي كه سيگاري بين انگشتانش است وداره توي پارك قدم ميزنه، شانزده ستاره، هفده ستاره، هيجده ستاره، ميرم تو فكر اينكه اگه چند نفر يه ستاره را مشترك انتخاب كرده باشند يعني با مرگ اون ستاره، اون چند نفر هم با هم ميميرند يا اگه هر كي بايد يه ستاره داشته باشه يعني با تولد هر ادم جديدي يه ستاره تازه هم بايد متولد بشه، نوزده ستاره بيست ستاره، اصلا فكر نميكردم دنياي ستاره ها اينقدر جذاب وجا لب باشه، ادم ميتونه ساعتها به اونا نگاه كنه،درباره شون فكر كنه،حتي اونا را بشمره، بيست ويك ستاره، بيست ودوستاره،بيست وسه ستاره و...0چشمانم را باز ميكنم، نور خورشيد انها را آزار ميدهد چند بار پلك ميزنم با خودم ميگويم: « خورشيد، آيا خورشيد ميتونه ستاره من باشه؟بايد ببينم چند تا ستاره ديشب شمردم،ميخوام بدونم خورشيد چندمي ميشه،قبل از اينكه خوابم ببره نميدونم هفت صد تا شمردم يا هشتصد تا، اصلا يادم نيست كِي خوابم برد. » توضیح: این داستان در هفته نامه ی جوانان و نیز نشریه محلی ویگل به چاپ رسیده است. در سالهای دور و نزدیک،هرگاه به بررسی کمبودها وآسیب شناسی در عرصه های فرهنگی و اجتماعی و حتی سیاسی و اقتصادی دیارمان روی آورده ایم،این جمله را کم و بیش از خود یا دیگران شنیده ایم که:اینجا آخر دنیاست،اینجا بن بست است.اگر خروج از بن بست ها و موقعیت های نا مناسب جغرافیایی سخت و ناممکن است امّا در دهکدۀ جهانی بن بست و انزوای فرهنگی به نظر بی معنی می آید. ومگر نه اینکه کرۀ زمین گرد است،پس شاید اینجا ابتدای دنیا باشد. دیار کویری ما که در آسمان پرستارِِِِۀ فرهنگ و ادب خو یشِ بزرگانی چون صباحی و....را دارد، امروز نیزکسانی را در دامن خویش پرورده است که هیچ حصار و بن بستی را بر نمی تابند و با اندیشه و قلم خویش راهی به سوی رهایی و کمال می جویند. وبلاگ فانوس بر آن است تا در این راه با اهل قلم همراهی و همدلی کند و در پویا تر کردن اندیشه ها و قوی تر کردن باورها و اعتماد به اهل قلم بکوشد.فانوس اگرچه قصد و توانایی روشن کردن دنیا را ندارد،امّا به اندازۀ پیش پایی را به نورش می توان دید. نقد و نظرها و نوشته های شما همراه با معرفی دوستان اهل قلم ما را در گام نهادن در راهی که پیش رو داریم دلگرم و استوار خواهد کرد. وبلاگ فانوس از اول بهمن ماه هر گاه حرفی تازه داشته باشد به روز خواهدشد.
بیدگل بدنیا آمدم و اهل این جهانم.و در همانجا مراحل تحصیلات ابتدایی و متوسطه را با دو ترک تحصیل در مقطع متوسطه گذراندم.در رشته فیزیک و فیزیک پزشکی دانشگاههای اصفهان و علوم پزشکی اصفهان تحصیل نمودم. در تهران ازدواج کرده و علی تنها فرزندم متولد سال1382 می باشد. هم اکنون در مالزی روزگار می گذرانم.از 13 سالگی شعر یا شعر گونه گفته ام.گاهی خط نوشته ام.به هنر همیشه کرنش کرده ام و به بشر عشق و رزیده ام.بزمین الصاق نشده ام و از آسمان جا مانده ام.از مردمان این جهانم .

نویسنده: «مهدی مُسیّـبی»
ادامه مطلب
نام محسن صباحی با شعر و ادبیات پیوندی دیرینه دارد.او چند صباحی ست که نوشته هایش را در دنیای مجازی با عنوان بغض گلوبندک منتشر میکند.او در باره خود چنین نوشته:
نوشته شده در دوشنبه 1388/06/30ساعت
11 توسط محمود فرزين| |
اگر چه نوشتن یکی از دغدغه های من است اما هیچگاه خود را شاعر نمی دانم.چراکه شاعر و شعرش خصوصیاتی دارند که من از آن ها بی بهره ام.درج این چند نوشته کوتاه را هم به حساب این بگذارید که چیزی برای به روز کردن وب نداشتم.با این همه در شنیدن انتقادات شما پوست کلفتی دارم.پس هر چه دل تنگتان خواست بگویید.
نوشته شده در جمعه 1388/04/19ساعت
18 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/03/05ساعت
0 توسط محمود فرزين| |
سه غزل از علیرضا پهلوانی(بیدل بیدگلی):
نوشته شده در سه شنبه 1388/02/08ساعت
23 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18ساعت
11 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21ساعت
15 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/14ساعت
19 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/12/08ساعت
9 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/28ساعت
19 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در پنجشنبه 1387/11/17ساعت
9 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در دوشنبه 1387/11/07ساعت
19 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/11/01ساعت
13 توسط محمود فرزين| |
نوشته شده در سه شنبه 1387/10/24ساعت
10 توسط محمود فرزين| |


